تبليغاتX
سازخاموش


سازخاموش

...اینجا وبلاگ عاطفه نیست

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
 
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 
محمدعلی بهمنی
90/12/24

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن!

دلم تنگه تنگه ٬ واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای خونه

******

منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!

مث این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته

دلم تنگته …

یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه

تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه

چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری!

کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!

دلم تنگته …

دلم تنگته...

دلم تنگته ....

90/12/13

هنوز باورم نمی شود که رفته ای
هنوز باورم نمی شود تو بوده ای


که اینچنین غرور عشق را
به پیش چشم من شکسته ای

بمان ، بمان و با سرای خود وداع کن
بمان و قبل رفتنت
غبار یاد خود از این دیار کهنه پاک کن


کمی درنگ کن ؛
بمان ، عظمت شکست را نظاره کن
- به پای خود –
تمام شعرهای عاشقانه را
تمام خاطرات و نامه های پاره پاره را
مسافر همان دیار جاودانه کن !


کمی درنگ کن
ببین سپیده ها چگونه رنگشان پریده است !


ببین چگونه یاس زخم خورده ات
به پیکر ترحم حصار خاردار راه تو تنیده است


ببین چگونه راه شرمسار رد گام های توست
ببین نگاه پنجره
چگونه خیس واپسین نگاه توست
بمان !
ببین شکوفه های بی بهار را
ببین بلوغ کال لحظه های انتظار را
ببین که ماهیان سرخ مهر

چگونه با تو راهی سراب می شوند
ببین چگونه این ستاره های سوخته
- شکسته بال –
اسیر دست خاک می شوند


ببین چگونه داغ رفتنت
به سینه ی شراره های شور مانده است

ببین چگونه دوزخ بهشت عشق دیگران
بهشت را ز سرزمین پاک عشق رانده است
• • •

هنوز باورم نمی شود که مانده ام
من و خزان و این شکوفه های قهرکرده از بهار
من و کویر و حسرت غزاله های بی قرار!


هنوز باورم نمی شود که بی بهانه ، بی دلیل زنده ام
هنوز باورم نمی شود که این هوای از هوای تو فقیر را
از عطر جان تو ، بی نصیب را
سالهاست... من نفس کشیده ام.

 

کیانا وحدتی

90/12/07

فراموش كردنت

برایم مثل آب خوردن بود ...

از همان آبهایی كه می پرد توی گلو

و سالها سرفه می كنیم ...

90/09/23

تمام دنیــــــــــا هم که بگویند

تو مال من نیستی

بــــاز هم این دل زبان نفهــــــم

بهانه ات را میگیــــــرد.

90/09/10

ازلحظه اي که زمزمه رفتن تورا

باصدهزار طعنه ،به گوشم رسانده اند

داغي عظيم بردل سودايي ام زدند

من رابه سوگ اين دل تنها نشانده اند

ديوانه کرده اند،مرا با کنايه ،حرف

آري ،ببين،به مرزجنونم کشانده اند

دروادي هراس و تب و بي قراريم

از رنگ چهره ام ،غم من رانخوانده اند

بامن بگو ،گناه من بي شکيب ،چيست؟

من را به جرم ناشده ،از خويش رانده اند

پيوند جان ما،به زلالي چشمه بود

دربند ظاهرندو چومرداب مانده اند

     چنديست رفته اي وهمان دشمنان من

حالا ،بنابه صلح و رفاقت نهاده اند

حالا ،خيالشان همگي راحت است ،نه؟

در اضطراب رابطه ما!!!  نمانده اند

     مثل دو رود مقصدمان تا ابد يکيست      

 آنها به جز سراب حديثي نخوانده اند

 

90/09/03

امشب هجوم خاطره  بیداد می کند

از روزهای   گمشده ام  یاد می کند

بیچاره دل که راوی این قصه می شود

بابغض تلخ   خاطره  فریاد  می کند

یادت کنار دفتر شعرم نشسته است

اوراق دفترم همه بر باد می کند

با یاد خاطرات خوش روزهای خوب

آواره های  فکر  من  آباد  می کند

گاهی هزار غصه به من هدیه می دهد

گاهی به یاد تو دل من شاد می کند

ویرانه های روح مرا سیر  می کند

بوم غم تو فاجعه بنیاد می کند

این اشکهای جاری الماس گونه را

از حبس چشمهای من آزاد می کند

امشب هجوم خاطره هایت به یاد من

زخمی عمیق در دلم ایجاد می کند.

 

90/09/03

 یكی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سكوت مبهمت كیست؟

برایش صادقانه می نویسم

برای آنكه

باید باشد

و

نیست....

90/08/28

تــــو

تمــام گذشـتهِ منی

و مـــن

...

میدانم که گاهی بایـ ـد

از گذشــته هم گُذشت...!

90/08/21

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

90/08/18


Design By : Night Skin